روزهاي من
امروز به شدت دلم هوایت را کرده - به شدت - بیش از حد تصورت - عزیزم این شعر تقدیم به تو خصوصا جملات پایانی اش همه عمر را عاشق بوده ام . تو خود این را بهتر می دانی اما هرگز عشقی چنین پر شور نداشته ام – عشقی که تنها هنر من، هنر کلام ، در برابر آن بی رنگ می شود و لنگ می اندازد . نمی دانم هر چه هست این است که خیالت لحظه ای آرامم نمی گذارد مثل درختی که به سوی آفتاب قد می کشد همه وجود دستی شده است و همه دستم خواهشی خواهش تو تو را خواستن و تو را طلب کردن : الهام آخرین ، کلام آخرین ، شادی آخرین چشمان تو چنان به دو چشمم نشسته است گویی که کهکشان به دو چشمم نشسته است انگار سال هاست تو را می شناختم آن دختری که در " غزل پلک " ساختم آشفته می کنی خم ابروی ماه را همت گماردی بزنی روی ماه را خورشید از کجا زده که یک نفس شدی ؟ اینطور بی مقدمه در دسترس شدی یک سوره از زبان خدا توی چشم توست نه ، هفت آسمان خدا توی چشم توست تو آسمانی ومن ریشه در زمین دارم همیشه فاصله ای هست-داد ازاین دارم قبول کن که گذشته ست کار من از اشک که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم بخوان و پاک کن واسم خویش را بنویس به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم کسی هنوز عیار ترا نفهمیده ست منم که از تو به اشعار خود نگین دارم وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید پیش از ازل می آفرید با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد! آدم زمینی تر شد و من بودم و چشمان تو دل بی تو درون سینه ام می گندد غم از همه سو ، راه مرا ... می بندد امسال بهار بی تو یعنی پائیز تقویم به گور پدرش می خندد مصراع نخست ، من تو را می بوسم در مصرع بعد هم تو را می بوسم ایراد ندارد ! به کسی چه ؟ اصلن شعر خودم است ، من تو را می بوسم تا کی رم آهو ها را در چشمت ببینم و آه بکشم ؟ عشق جرات می خواهد عزیزم... می روم پلنگی دست و پا کنم ! با حوصله کیف و چمدانم را بست -انگار که دست و پای جانم را بست- گفتم که بگویم چقدر دوس...ولی با بوسه ی محکمی دهانم را بست در دور و برم چقدر یخ ریخته اند بر روی سرم مور و ملخ ریخته اند در دور و برم پزشک قانونیها دنبال دلیل و سر نخ ریخته اند -دیروز غروب من خودم را کشتم تو رفته ای و من به هر کتاب مقدسی استخاره می کنم می گوید: " دوست داشتن بی فایده است"


وقتی ابد چشم تو را
وقتی زمین ناز تو را
در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
نه عقل بود و نه دلی
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
عالم به آدم، سجده کرد!
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی…






| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

